پایگاه اطلاع‌رسانی گروه صنعتی ایران خودرو

ایکوپرس

شناسه خبر: ۱۰۱۴۹ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۱۳:۲۳ تعداد بازدید: ۱۶۰۳ Print View

چهره به چهره با پرستوی سینمای ایران

راه بی پایان

پرویز پرستویی از همین طایفه اندکی است که نامش در تیتراژ هر فیلمی، فروش گیشه را بیمه می کند.

راه بی پایان

سعید امیریان

برای دیدن فیلم خوب، رد پای یک کارگردان چیره دست بهانه ای است تا ساعتی را در سالن های نه چندان مطلوب سینماهای کشور سپری کنی. از این مرحله که بگذری، نقش آفرینی برخی بازیگران پرآوازه نیز گاهی به تنهایی برای میخ کوب کردنت بر روی صندلی های نخ نمای سالن ها موثرند. هر چند شمار این گونه هنر پیشه های نام آشنای وطنی اندک است اما به هر حال اگر رونقی هم در این تاریک خانه ها بیابی به برکت نفس آن هاست...

پرویز پرستویی از همین طایفه اندکی است که نامش در تیتراژ هر فیلمی، فروش گیشه را بیمه می کند. فیلم هایی چون: «آژانس شیشه ای، آدم برفی، مارمولک، روبان قرمز، به نام پدر، دیوانه‌ای از قفس پرید، لیلی با من است، بید مجنون و سیزده 59» را هیچ‌گاه از یاد نخواهی برد، همان‌گونه که سریال «خاک سرخ» فراموش شدنی نیست و در زمان خود بر بینندگان کم شمار تلویزیون افزود. او از معدود بازیگرانی است که در تمامی کاراکترهای سینمایی، تلویزیونی و تئاتر با اجرایش مسحورت می کند؛ تو گویی شخصیت ذاتی اش همانی است که بر پرده سینما نقش بسته است. از این روست که عناوین و جوایز بسیاری را در جشنواره‌ها درو کرده و تنها کسی است که تا کنون سه بار سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره فیلم فجر را به خانه برده‌ است.

پیش از این چند باری گذرش به ایران خودرو افتاده بود اما تا به خودمان بجنبیم مرغ «... از قفس پرید» ه بود؛ مگر می توان به گرد پای بچه همه فن حریف «دروازه غار» رسید؟ اما این دفعه نه دامی گستراندیم و نه تیرمان به سنگ حسرت خورد؛ به طور اتفاقی دعوتش کردیم، پذیرفت و آمد؛ به همین سادگی.

□□□

شناس نامه

شاید ندانید که 56 سال پیش در روستای چارلی از توابع کبودرآهنگ استان همدان به دنیا می آید. پدرش کشاورز بود و زمانی که پرویز سه سال داشت همراه خانواده راهی تهران می شوند. خانه کوچک اجاره‌ای، آن هم در محله فقیرنشین دروازه غار جنوب تهران، خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را برایش رقم می زند. بارها شاهد زد و خوردها، چماق کشی ها و جرم و جنایت های فراوانی در آن منطقه بوده است. پیش از آن که به مدرسه برود، مدتی سر از مکتب خانه  در می آورد. وقتی برای اولین بار چشمش به جمال جعبه جادویی روشن می شود، مهرش سفت و سخت بر دلش چنبره می زند اما چه کند که تنها، قهوه‌خانه محله شان تلویزیون دارد و او هم که نوجوانی بیش نیست به دلیل مصرف و پخش مواد مخدر در چای‌خانه های آن زمان، ورودش ممنوع است. در عین حال از رو نمی رود و گه‌گاهی به عشق دیدن تصاویر متحرک جعبه سحر آمیز، از پشت شیشه های بخار گرفته و پر دود و دم به تماشا می ایستد.

□□□

قصه پر غصه بازیگری

پرستوی سینمای ایران، از همان کودکی عشق معرکه‌گیری و بازی های نمایشی  داشت و با بچه‌ها، در کوچه پس کوچه‌های دروازه‌ غار، در ماه محرم شبیه‌خوانی راه می‌‌انداخت و اشک زنان را در می آورد! سنی نداشت اما همه اهل محل او را به خاطر استعدادش می شناختند: «استعداد ذاتی آدم ها از همان دوران کودکی بروز می کند، ضمن این که محیط، شرایط زندگی، مدرسه و مشوق ها نیز موثرند.»

 با وجود این که در دوران دبیرستان به شغل معلمی علاقه مند می شود و آرزو می کند وقتی به خدمت سربازی رفت وارد سپاه دانش شود تا سهمی در با سواد کردن مردم محروم داشته باشد اما فعالیت های فوق برنامه در گروه تئاتر مدرسه، مسیر اصلی اش را تعیین می کند: « از سن 14 سالگی  به کار هنری پرداختم. به یاد دارم اولین نقش خود را در نمایشی به نام «آرایشگر» در دبیرستان محل تحصیل بازی کردم.» این روند را تا پایان تحصیلات متوسطه و دریافت دیپلم طبیعی ادامه می دهد. حتی هنگامی که وارد بازار کار می شود، بعد از ظهرها در تئاتر‌های لاله‌زار پرسه می زند؛ با این حال عشق و علاقه اش به بازیگری را تا مدت ها از خانواده پنهان نگاه می دارد.

 اکنون پس از چهار دهه تلاش و خون دل خوردن های فراوان به این نقطه می رسد که اگر نگوید در آغاز راه است، بی شک باور دارد که گام در «مسیر ناکجا آباد هنر»! نهاده است؛ همان جایی که خط پایانی ندارد...

□□□

پشت صحنه

بیش از این اشتیاقی برای گفتن از گذشته و حالش نشان نمی دهد. با لحنی جدی می گوید: « بارها این گونه حرف ها را در محافل گوناگون گفته ام و آن هایی که باید مرا بشناسند به قدر کافی شنیده و خوانده اند ...» با این که به او یادآوری می کنم مخاطبان ما خودرویی هستند و این موضوع برایشان تازگی خواهد داشت، افاقه نمی کند و مرا دنبال نخود سیاه می فرستد: « کتابی در باره بیوگرافی ام تالیف شده و تا مرحله صدور مجوز چاپ هم پیش رفته است، ان شاء ا... پس از انتشار، علاقه مندان می توانند تمامی اطلاعات مورد نیاز را در آن بیابند!»

زندگی، تجربیات و تشریح آثار هنری پرستویی، محتوای کتاب مورد اشاره را تشکیل می دهد، در عین حال تاکید دارد پیش‌کسوتان سینمای ایران از این که او به وادی بی انتهای سینما گام نهاده است، حق بزرگی به گردنش دارند.

سپس با فروتنی ادامه می دهد: « شاید این کتاب برای کسانی که دغدغه سینما دارند، به ویژه دانشجویان و علاقه مندان بازیگری مفید باشد. دست کم باخواندن آن تکلیف شان روشن تر خواهد شد و به این نتیجه خواهند رسید که آیا سختی ها و فراز و نشیب های فراوان این کار را با همه وجود می پذیرند، یا خیر بهتر است عطایش را به لقایش بخشیده و در پی سرنوشت دیگری بروند.»

طبعا پشت صحنه هر موفقیتی، پشتکار، صرف زمان و نیرو، تحمل رنج و عذاب و صد البته عشق وجود دارد، در غیر این صورت آن چه می ماند خستگی جسم و جان است و بعد هم یک هشدار به تمامی هنر جویان می دهد: « سینما شغل بی رحمی است؛ کار ما مشابه کار یک بندبازی است که در ارتفاع 200 متری از سطح زمین، می خواهد از این نقطه به نقطه مقابل برود. تصور کنید جماعتی که آن پایین ایستاده اند، چقدر مسحور این هنرنمایی می شوند. غافل از این که بندباز تنها با یک اشتباه از آن ارتفاع سقوط کرده و برای همیشه فراموش می شود. به ویژه در جامعه ارزشی ما که هنر متعهد، مسوولیت بسیار عظیمی را بر دوش انسان می گذارد، شاید هر کسی از عهده آن بر نیاید. به نظر من در این حرفه معروف شدن آدم ها چندان دشوار نیست؛ ماندگاری و سرانجام کار اهمیت دارد.»

 یاد جمله حکیمانه بودا می افتم آن هنگام که می گوید وقتی من با انگشتم به ماه اشاره می کنم، آدم های ساده لوح، آن را در نوک انگشتم جست و جو می کنند!

□□□

گریزی به ایران خودرو

چون قرار می شود تا رسیدن کتاب پرویز خان منتظر بمانیم! فرمان را کمی به سمت ایران خودرو می گردانیم تا گریزی هم به سوی این صنعت مادر زده باشیم. آکتور سینمای کشورمان، ایران خودرو را از زمانی که پیکان 12، 13 هزار تومان بوده می شناسد؛ خودش هم یکی از همین خودروهای وطنی را داشته است: «روزی پیکانی را برای صاف‌کاری- نقاشی به تعمیرگاه می برند و هنگامی که رنگ آستر به کنار می رود، علامت روغن نباتی قو بر روی بدنه اش هویدا می شود!» تعجب مرا که می بیند بی درنگ حرفش را تکمیل می کند: « البته این موضوع را به چشم خودم ندیده ام بلکه از زبان دیگران نقل قول می کنم و نمی دانم چقدر صحت داشته باشد.»

او ایران خودرو را نخستین و بزرگ ترین خودروساز کشور می داند و می گوید: « ایران خودرو برای بسیاری از مردم، اهمیت و قداست خاصی دارد. تازه بعد از آن بود که شرکت های خودروساز دیگر پا به عرصه وجود گذاشتند اما هیچ کدام‌شان ریشه دار بودن و اصالت ایران خودرو را ندارند.»

از صحبت هایش می شود فهمید که ایران خودرو را به خوبی می شناسد. خودش نیز اقرار می کند که پس از انقلاب در دوره های گوناگون به این شرکت آمد و شد داشته و فرایند تولید محصول را از نزدیک دیده است؛ هر چند حضور برادر کوچک تر پرویزخان هم به عنوان عضوی از این شرکت در آشنایی او با بزرگ ترین خودروساز خاورمیانه بی تاثیر نبوده است: «شرایط کنونی ایران خودرو با پیش از انقلاب چه به لحاظ گستردگی و نیروی انسانی، چه از نظر تجهیزات و تنوع محصولات و چه از جنبه کمیت و کیفیت تولیدات اصلا قابل مقایسه نیست؛ می دانم تلاش ها و زحمات فراوانی از سوی کارگران، مهندسان و مدیران گذشته و حال انجام پذیرفته تا این جایگاه ویژه را در منطقه به دست آورده است. من معتقدم، نقش کارگران در پیشرفت این شرکت پر رنگ تر و برجسته تر از دیگران است.»

حتی ایران خودرو را فراتر از یک شرکت موفق خودروسازی می بیند: « ... مایه افتخار کشور است که شرکتی همچون ایران خودرو را داریم؛ این نتیجه دست‌رنج شبانه روزی و کار سه شیفت فرزندان این آب و خاک است که باید به آنان دست مریزاد گفت.»

پرویزخان به روستایی بودنش، به این که در یک خانواده کشاورز متولد شده و با نان کارگری رشد یافته ... می بالد و موفقیت هایش را به نوعی مرهون نان حلال و زندگی پر مشقت خود می داند: « این طبقه را (کارگر) به خوبی می شناسم و ارزش کار آنان را می دانم. کارگران یکی از شریف ترین و موثرترین اقشار اجتماع هستند و به یمن تلاش آنان، پیشرفت ها در زمینه های گوناگون حاصل می شود.»

□□□

دارندگی و برازندگی

پرویز خان درست است که الان اسپرتیج سوار است (به هر حال دارندگی و برازندگی است دیگر!) اما اگر یک زمانی سرش می رفت خودرویی به غیر از برند ایران خودرو سوار نمی شد! می گویید نه؛ بفرمایید :« من خودروهایی مانند پژو جی ال ایکس، پارس ای ال ایکس و مدتی نیز سمند معمولی داشتم. باید اقرار کنم که این محصولات از نظر ایمنی و راحتی در بین محصولات داخلی بی رقیبند.»

موضوع پیکان سواری پرویز خان به عنوان نخستین خودروی شخصی اش، حکایت خواندنی دارد! او با افتخار از آن یاد می کند و آن محصول را مبدا پیشرفت صنعت خودروی کشور می داند.

□□□

نظر کارشناسی دبش!   

جالب است بدانید او از برخی حواشی صنعت خودرو نیز با خبر است و برای آن نیز پاسخ منطقی دارد؛ به طور مثال در مقابل کسانی که کاسه کوزه ها را بر سر خودروسازها می شکنند و می گویند خیابان ها پر از خودرو شده و یا به دلیل افزایش تولید، ترافیک شهرهای بزرگ سنگین شده است پاسخ می دهد: «تولید هر کالایی برای رونق بازار و قطع وابستگی به آن سوی مرزها، امری طبیعی است. نباید فراموش کرد که در پس این تولید، ده ها هزار نفر مشغول کار هستند و هزاران خانواده نیز از این رهگذر روزی می خورند. به فرض اگر تولید کننده داخلی، محصولی را تولید نکند، عده ای می روند آن را وارد می کنند. پس این راه حل ترافیک نیست؛ حل این مشکل را باید در مدیریت شهری و ترافیکی کلان شهرها و نیز رفع کمبود وسایل نقلیه عمومی جست و جو کرد.»

□□□

بهترین های دنیا را داریم

«ما بهترین های دنیا را در این مملکت داریم؛ تنها کافی است درصدی از امکانات آنان را در اختیار داشته باشیم ...»

آکتور سرشناس سینمای ایران شک ندارد که ایرانی در هر زمینه ای اعم از سینما، صنعت، تولید، تحصیل، پژوهش و ... اگر اراده کند از انیرانی بهتر است و این نکته را در طول تاریخ کهن این سرزمین بارها به رخ جهانیان کشیده است. چنان‌چه بخواهیم از هوش سرشار و بازوان پولادین مردان برومند ایران زمین بهره مند شویم باید به آنان بها دهیم و شرایط لازم را برایشان فراهم آوریم.

□□□

حرف آخر

پرویز خان را تا رها می کنی بوسه پشت بوسه بر دست و بازوان کارگران می زند. در جای جای صحبت هایش به ویژه هنگامی که حرف از کارگر به میان می آید ابراز احساسات می کند. وقتی از او می خواهم به عنوان حسن ختام پیامی به کارکنان ایران خودرو بدهد، بدون درنگ خطاب به آنان می گوید: «شما شریف ترین، زحمت کش ترین و در عین حال بی ادعا ترین قشر جامعه هستید. از این که من هم از میان شما خوبان برخاسته ام و در خانواده کارگری رشد کرده ام به خود افتخار می کنم. از این رو بر دستان همه شما عزیزان بوسه می زنم و برایتان دعای خیر دارم.»

 □□□

پرستوی سینمای ایران را بدرقه می کنم.هر گام که دورتر می شود، سکانس پایانی فیلم آژانس شیشه ای در ذهنم تداعی می شود. هلی کوپتر آرام آرام مقابل در خروجی شرکت به زمین نزدیک می شود...