ایکوپرس

ایکوپرس

شناسه خبر: ۸۵۳۴ پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۹ تعداد بازدید: ۱۶۱۰ Print View

یک حادثه و چند درس

یک حادثه و چند درس

نوروز 88 بود که عیال و بچه ها بی مقدمه تصمیم گرفتند تعطیلات را در شهر اصفهان بگذرانند. تا گفتم « بابا بی خیال، بذارید تو این تعطیلات یه استراحتی بکنیم!» با اعتراض دسته جمعی و کوبنده مواجه شدم. حتی نگذاشتند کلام از حلقوم مبارک بیرون بیاید؛ همان جا گره خورد و ماند!

آمدم از در دیگری وارد شوم : « ... از این بابت می گم که تا حالا چند بار به نصف جهان رفتین و همه جاهاشو دیدین!» انگار پاسخ ها را در آستین داشته باشند، بی درنگ از در عشق به  فرهنگ و علاقه مندی به آثار و تاریخ کهن وارد شدند که: « ما تا حالا نتونستیم همه ی آثار معماری و تاریخی اونجا رو ببینیم، برا همینه که این دفه با سفرای دیگه فرق می کنه...» و بعد هم با این استدلال که: « این سفر، یه سفر فرهنگیه نه تفریحی! » حرفشان را به کرسی نشاندند. بالاخره آن ها چند نفر بودند و کاملا هماهنگ؛ من هم تک و تنها . ناگزیر به علامت تسلیم، دست های خالی را بالا بردم.

هنوز از طرح پیشنهاد اجباری، ساعتی نگذشته بود ، که آقا مجید، خان دادش عیال و همسرشان بهجت خانم با تماس تلفنی و کلی « آسمون ریسمون کردن» برای همراهی در این سفراعلام آمادگی فرمودند! تازه در آن هنگام بود که پی به توطئه ی پنهان و گروهی آن ها بردم! زیر لب با خودم گفتم:« همینو کم داشتیم؛ دیگه جنسمون جور جور شد؟!» 

 

درست یک روز مانده بود به سال تحویل، صبح زود بار و بندیل را بستیم و سوار روآی مدل هشتاد و پنجمان شدیم و با یک بسم ا... راه افتادیم. از آنجایی که ما ساکن غرب تهران  هستیم و آقا مجید و اهل و عیالش در شرق تهران زندگی می کنند، قرارشد دیدارمان در محل عوارضی تهران- قم باشد.

نیم ساعتی می شد که به وعدگاه رسیده بودیم. بچه ها از خودرو پیاده شده و مشغول بازی و تفریح در صحرا بودند که سر و کله ی پژو 405 آلبالویی رنگ مدل 84 داداش عیال از دور نمایان شد.

پس از خوش و بش های معمول، آن ها از جلو و ما هم از پشت سرشان به راه افتادیم . آقا مجید از همان اول، لاین وسط را چسبید و با سرعت حداکثر 90 کیلو متر در ساعت به راه خود ادامه داد. در سر بالایی ها هم سرعتش  از هفتاد، هشتاد کیلومتر بالاتر نمی رفت. نیمی از مسیر اتوبان را به همین منوال پیمودیم تا اینکه با چراغ زدن های پیوسته خواستم به او بفهمانم کمی تندتر برود، اما افاقه نکرد که نکرد!

حوصله ام سر رفت؛ به تجربه می دانستم، اگر به همین شکل پیش برویم، به مقصد نرسیده همه خسته خواهند شد. بالاخره طاقت نیاوردم و از آن ها سبقت گرفتم. به مهناز(عیالم) هم گفتم با تلفن همراهش، زنگی به  بهجت خانم بزند و اطلاع دهد  ما جلوتر حرکت می کنیم، بعد از عوارضی قم منتظرشان می مانیم.

عوارضی را رد کردیم؛ در محل دنجی بساط چای و صبحانه را چیدیم و منتظرنشستیم. اولین لقمه ی نان و پنیر را به دهان نگذاشته بودم که همراهم زنگ خورد؛ آقا مجید بود. از آن سوی خط می گفت : «  تا ما نرسیده، راه نیفتینا! چون بنزینم داره تموم می شه!» تعجب نکردم، چون در شلختگی زبانزد عام وخاص بود!

هرچند پیش از هر سفر، بنزین، روغن، آب، باد لاستیک ها و ... را کنترل می کنم و برای چکاپ کامل، خودروام را به نمایندگی مجاز می برم، اما با این وجود فکر کردم تا آن ها از گرد راه برسند، دستی به سر و روی خودرو بکشم و یک بار دیگر کنترلش کنم.

موقع خوردن صبحانه از آقا مجید پرسیدم:«  به غیر از بنزین، مشکل دیگه ای نیست ؟» در حالی که لقمه ی بزرگی را در دهان می گذاشت، سرش را به سمت بالا تکان داد.

باز هم سوال کردم:« منظورم اینه که ماشینتو برای چکاپ، جایی نشونش دادی؟». پاسخش منفی بود. چایم راخوردم بی معطلی برخاسته و سراغ پژو 405 رفتم.

از شدت کثیفی روی در موتور و صندوق عقب با انگشت نوشته بودند:« عاجزانه تقاضا می کنم مرا بشویید؟!». در موتور را که بالا زدم دنیایی از سیاهی و چرک مردگی چشمم را آزرد. رنگ هیچ یک از اجزاو لوازم پیرامون موتور مشخص نبود. سیاهی حرف اول و آخر را می زد. درپوش رادیاتور را باز کردم، عین کویر لوت خشک و تفتیده بود. از پسرم مهدی خواستم کمی آب بیاورد. تمام بطری آب را درون رادیاتورخالی کردیم تا پر شد. باد یکی از چرخ ها هم تا نیمه خالی بود. تلمبه ی دستی بزرگی را که برای احتیاط در مسافرت ها به همراه می برم، از صندوق عقب برداشتم وبا کمک مهدی چرخ را کمی باد زدیم. از آمپر بنزین هم نپرسید! روی خط قرمز جا خوش کرده بود! آمدم از وضع روغن موتور بپرسم، منصرف شدم. میله ی اندازی گیری روغن را از جایش بیرون کشیدم؛ از تیرگی به جای مانده بر روی آن می شد حدس زد که دست کم 10 هزار کیلومتر کار کرده است ...

داشتم سرم را از روی تاسف تکان می دادم که همان موقع آقا مجید با شکم برآمده بالای سرم سبز شد و پرسید: « چیزی شده؟»

نگاهی به او کردم و گفتم: « خدا وکیلی خیلی باهالی! آخه با چه دل و جرأتی این ماشینو بدون آب و روغن و بنزین و ... بر می داری، با زن و بچه میایی تو جاده؟ تا اینجا هم خیلی خوش شانس بودی که موتور نسوزوندی!». سپس با توضیحاتی که به او دادم تازه متوجه عمق فاجعه شد.

از او خواستم جلوتر حرکت کند تا در اولین پمپ بنزین، باک را پر کنیم. بناچار راهمان را از اتوبان به سمت دروازه ی شهر قم کج کردیم تا به وضع اسفبار خودرو بینوا رسیدگی کنیم.

تا باک بنزین را پرکنیم و تعویض روغن و فیلترها و تنظیم باد چرخ ها هم انجام شود، حدود دو ساعتی« سر کار بودیم ».  صدای بچه ها در آمده بود و از این وضعیت کلافه شده بودند. خطاب به آن ها گفتم : « برا همین چیزاست که قبل از هر سفر، یه روز کامل برای راست و ریس کردن ماشین وقت می ذارم تا بین راه بجز سوختگیری، دغدغه ی دیگه ای نداشته باشیم.»

سر انجام به هر بدبختی بود دوباره وارد اتوبان شدیم؛ ما افتادیم جلو، آقا مجید هم پشت سر ما. هر از گاهی آینه را نگاه می کردم تا فاصله را حفظ کنم. به دلیل تاخیرمان، حداکثر سرعت مجاز را پر کردم. با نزدیکی ظهر و گرم شدن هوا، کولررا هم گرفتم تا هوای داخل کابین خنک شود.

از ابتدای اتوبان قم- کاشان، پژو پارس نقره ای رنگی که یک خانواده ی چهار نفره را تشکیل می دادند با فاصله ی کمی از ما حرکت می کرد. گاهی آن ها از ما سبقت می گرفتند و گاهی هم ما از آن ها جلو می افتادیم. به هر حال از ترس جریمه ی پلیس، که در جای جای اتوبان ایستاده و با دوربین های مخصوص، خودروهای عبوری را کنترل می کردند، راننده ها سرعت شان را زیر 120 کیلومتر تنظیم کرده بودند.

بدون توقف پیش رفتیم تا اتوبان کاشان به آخر رسید. از آنجا به بعد می بایست وارد جاده ی دو بانده ی اصفهان می شدیم. نگاهی به آینه انداختم، آقا مجید همچنان با رعایت فاصله، ما را تعقیب می کرد. جاده باریک شده بود. خودرو را به سمت چپ بردم تا از بنز خاوری که بار زیادی را حمل می کرد سبقت بگیرم. هنوز پانصد متری مانده بود. چند بار چراغ زدم تا کامیون به منتها الیه جاده برود؛ همین طور هم شد.

 با اطمینان بر سرعتم افزودم. کامیون هم با وجود بار، تند و تیز می رفت. در حال گرفتن سبقت بودم که ناگهان، مسیر عبورم را برید. دیگر کار از بوق و فریاد گذشته بود. ناخودآگاه به سمت جاده ی خاکی راندم و با دنده معکوس، سعی کردم از مهلکه بگریزم. پدال گاز را تا آخر فشردم و با وجود اینکه خودرو در حاشیه جاده تعادل نداشت، با عبور کامل از کامیون، با همان سرعت بر روی جاده ی آسفالته بازگشتم؛ همه چیز در چشم برهم زدنی رخ داد؛ باورم نمی شد که هنوز روآ بر روی چهار چرخش قرار داشته باشد؛ همگی شوکه شده بودیم؛ صدای ضربان قلبم را می شنیدم ...

لحظه ای نگذشت که صدای برخورد چند خودرو از پشت سرمان را شنیدیم؛ تازه به یاد آقا مجید افتادم. سکوت سنگین مهناز و بچه ها یک دفعه به فریاد و فغان تبدیل شد! کنار جاده توقف کردم؛ کامیون هم به شکل اریب ایستاده و جاده را بسته بود. سراسیمه دنده عقب گرفتم و به کامیون نزدیک شدم. از این سمت چیزی پیدا نبود. از مهناز و بچه ها خواستم پیاده نشوند. با این حال مهناز با اصرار پیاده شد تا با من همراه شود. دستش را که به شدت می لرزید گرفتم و با عجله به پشت کامیون دویدیم.

        در نگاه اول صحنه ی وحشتناکی بود؛ چهار سواری به ترتیب از پشت با کامیون برخورد کرده بودند، اما عجیب این که

پژو 405 آلبالویی رنگ آقا مجید در میان آن ها نبود. او کمی عقبت تر کنار جاده ایستاده بود

از بابت آقا مجید که خیالمان راحت شد، سراغ خودروهای حادثه دیده رفتیم تا به مصدومان کمک کنیم. نخستین خودرویی که به پشت کامیون برخورد کرده بود پژو پارس نقره ای رنگی بود که بارها دیده بودمش؛ پشت سرش 206 صندوق دار، پس از آن روآ و سپس سواری دیگری که محصول غیر ایران خودرویی بود.

خوشبختانه کسی در این تصادف آسیب جدی ندیده بود؛ چرا که همگی کمربندهای ایمنی را بسته بودند. تنها، راننده ی خودرو آخری به دلیل جا خوردن ملیه ی غربیلک و وارد آمدن ضربه  به قفسه ی سینه، احساس درد می کرد. مابقی سرنشینان ضمن اینکه بسیار ترسیده بودند، برخی به دلیل شدت برخورد، از ناحیه ی مهره های گردن، مشکل داشتند.

چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد این بود که با وجود شدت تصادف و جمع شدن پشت و جلو خودروها، اما کابین سرنشینان هر سه محصول ایران خودرو، از آسیب مصون مانده بودند؛ همین مساله مانع جراحت یا مرگ افراد شده بود.

به سوی راننده کامیون رفتم تا علت تصادف را جویا شوم و به او بگویم که چیزی نمانده بود با انحرافش ما را به کشتن دهد! همان موقع پلیس راه اصفهان آژیر کشان از گرد راه رسید و سراغ راننده کامیون را گرفت. راننده با رنگ و روی پریده و چهره ی پریشان در حالی که مدارکش را به پلیس تحویل می داد، در مورد چگونگی حادثه می گفت: « جناب سروان من داشتم راه خودمومی رفتم که یهویی، یه سواری از تو جاده فرعی پیچید توجاده ی اصلی؛ خدایی منم فرصت ترمز نداشتم، اگه کامیونو این ور نمی کشیدم ماشینه با مسافراش همگی له می شدن. همون موقع دو تا ماشینم از این ور داشتن سبقت می گرفتن که یکیشون تونست با مصیبت در بره، اما دومی از عقب کوبید تو لاستیک کامیون و...».

اگر چه به لحاظ روحی و کمی هم جسمی به حادثه دیدگان لطماتی وارد شد اما به خواست خداوند همه چیز به خیر گذشته بود. آب خنکی از صندوق عقب برداشتم و به مهناز و بچه ها که هنوز از این ماجرا شوکه بودند، دادم تا گلویی تازه کنند. سپس رو کردم به آن ها و گفتم :« جدای از خطر و وحشت این ماجرا، تجربه ی خوبی برام بود .»

دخترم مریم کنجکاوانه پرسید:« چه تجربه ای بابا؟»

پاسخ دادم:« حالا به عینه دیدم که رعایت استانداردهای ایمنی بدنه ی هر ماشینی، یعنی تضمین سلامتی سرنشینا... ! همون کاری که باعث شده هر کی دنبال امنیت بیشتره، سراغ محصولات ایران خودرو بره ...»

جایی خوانده بودم: « متاسفانه در میان مردم کشورمان بویژه در هنگام خرید خودرو، به استاندادهای ایمنی توجه کمتری می شود؛ در حالی که ازمهمترین شروط برای خریداران خودرو در اروپاست...».  

نویسنده: سعید امیریان